دلنوشته هانا زاهد برای سردار شهید حاج حمید مازندرانی
به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی خبر کردکوی هانا زاهد دختر ۱۰ ساله شهرستان کردکوی دلنوشته برای سرردار شهید حاج حمید مازندرانی در مسیر پیاده روی اربعین حسینی ۱۴۰۴ نوشته که برای پایگاه اطلاع رسانی خبر کردکوی ارسال نمودند متن دلنوشته بدین شرح است : دلنوشتهی هانا زاهد ۱۰ ساله برای سردار شهید حاج […]
به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی خبر کردکوی هانا زاهد دختر ۱۰ ساله شهرستان کردکوی دلنوشته برای سرردار شهید حاج حمید مازندرانی در مسیر پیاده روی اربعین حسینی ۱۴۰۴ نوشته که برای پایگاه اطلاع رسانی خبر کردکوی ارسال نمودند
متن دلنوشته بدین شرح است :
دلنوشتهی هانا زاهد ۱۰ ساله برای سردار شهید حاج حمید مازندرانی
سلام سردار…
من هانا هستم ، فقط ده سالمه…
هانا یعنی امید و آرزو
کوچیکم، ولی دلم پر از چیزاییه که خیلیا نمیفهمن .
بابا بزرگم پاسدار هستش و بابا محمدم خبرنگار
فقط یکبار شما را دیدم ولی هزاران باز از شما شنیدم .
الان که دارم این دلنوشته رو برات مینویسم، توی راه کربلا هستم.

توی مسیر خاکی و داغی که پر از عطر عشق و اشک و دلتنگیه…
دارم میرم به نیابت از شما ، حاج حمید مازندرانی،
همون سرداری که بابا بزرگم همیشه با احترام ازش حرف میزنه
همون عمو حمیدی که بابا محمدم همیشه میگه با اخلاق و دلسوز مردم بودی
مامان میگه تو فقط یه فرمانده نبودی…
میگه وقتایی که کسی حواسش نبود، میرفتی سراغ بچههای بیکَس…
براشون کیف و کفش میخریدی ، دفتر و مداد و لباس نو میدادی ، تا با دل خوش برن مدرسه…
تا بزرگ بشن، تا مثل تو دلشون برای ایران بتپه…
تو میخواستی هیچ بچهای بخاطر فقر، از رویایی که داره عقب نمونه…
تو میفهمیدی دل کوچیک ما هم آرزو داره… هم درد داره… هم عشق داره…
بابام میگه:
“امنیت امروز ما، از خون همین شهداست که سالها قبل ، بیسروصدا رفتن و به جای ما جنگیدن…”
چند روز پیش که توی ایران جنگ شده بود میگه اگه عمو حمید و دوستاش چند سال پیش خارج از ایران و توی سوریه نمیجنگیدن شاید اصلاً کسی امروز نمیموند که جلوی این همه جنگ و تهدید بایسته…
عمو حمید
وقتی قدم برمیدارم، صدای نفسهام با یاد تو گره میخوره.
وقتی از گرما خسته میشم، یاد اون روزایی میافتم که تو توی سکوت و بیادعا، دست بچههایی مثل من رو گرفتی.
من دارم میرم کربلا، تا به امام حسین ع بگم:
“این قدمها مال کسیه که برای مردمش زندگی کرد…
برای دل بچههای محرومی که لبخندشون رو بهشون برگردوند…
و برای عشق، شهید شد…”
میدونم روح تو باهامه…
تو کنار منی، همقدم، همدل، همپیمان…
دلم میخواد وقتی رسیدم حرم، اسم تو رو آروم بگم و بگم:
“یا امام حسین… این زیارت، نذر عمو حمیده نذر لبخند بچههایی که دلشون هنوز بوی مهر و مداد میده…”
دوستت دارم سردار…
و قول میدم مثل همون بچههایی که براشون جنگیدی، قد بکشم… و آیندهدار این کشور باشم…
برات دعا میکنم، با تمام کوچیکیم…
و با دلی که خیلی وقته بزرگ شده…
من هانا هستم و امید دارم که بزرگ شدم ادامه دهنده راهت باشم و آرزو میکنم همیشه در همه زندگی ام همراه من باشی
عمو حمید
با احترام و افتخار
هانا زاهد
زائر اربعین ۱۴۴۷











دیدگاهتان را بنویسید